در این پست میخواهیم به نقد و بررسی فیلم بسیار زیبای میم مثل مادر با بازی بازیگر خوب کشورمان گلشیفته فراهانی بپردازیم.

فیلمی که درست است که چند سالی از اکران آن گذشته اما مروری بر خاطره ها خالی از لطف نیست و نوستالژی شیرینی برایمان تداعی می کند.

با ما باشید با نقد فیلم میم مثل مادر …

متن آهنگ میم مثل مادر مهیار فاضلی
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم
سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم
چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم
کاشکی رو طاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب … اگه بد ، با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه
مـــــــــــــــادر
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم
مـــــــــــــــادر
لالایی
لالایی

پرده اول :

میم مثل مادر»، در ادامه آثار ملا قلی پور، نشانگر سر ریز کردن مسایل دفاع مقدس به دوران پس از آن و جامعه کنونی است. محسن مخملباف نخستین فیلم سازی بود که با پیگیری رویدادها و آسیب های دفاع مقدس بر انسان های صدیق و مؤمن در فضای خارج از جنگ، برداشتی اجتماعی و انتقادی را در آثار مربوط به این بخش بنا نهاد. در آن زمان ابراهیم حاتمی کیا که در کنار شهید آوینی در جبهه ها حضور داشت، با فیلم وصل نیکان کوشید، نقد مخملباف را در عروسی خوبان نقد کند.

ملا قلی پور نیز در آن دوران، از فیلمسازانی بود که با نگاهی مثبت به رویدادهای دفاع مقدس می نگریست و می کوشید با تجربه اندوزی و جدی گرفتن داستان در فیلم، آثاری دیدنی بیافریند و با اکشن و صحنه پردازی حرفه ای و کاربرد میراث سیمای جنگ جهانی در فضایی ایرانی ـ اشراقی، گامی مستقل در تأسیس نوعی سینما در ایران بر دارد که پس از انقلاب اسلامی یکی از دو ژانر اصلی و مستقل سینمای ما بوده است و در تمام تاریخ سیمای ایرانی، سبک و جریانی تا این اندازه پایدار و معتبر نداشته ایم.

متأسفانه سینمای اکشن هالیوود، انبوهی از آثار بی ارزش پدید می آورد. چند اثر درخشان سینمای جنگ نیز مقهور کلیشه های کسالت بار، شخصیت های تکراری، شوخی های بی مزه، و فضاها، زبان و رویدادهای خسته کننده می شد و ارزش های یکتای این سینما، یعنی شخصیت های زنده و رزمندگانی بی سابقه، ویژه و واقعی که می توانستند کانون الهام نوع تازه ای از شخصیت شهودی، نظامی باشند و نقش اسطوره ای شان در اوج سادگی و تمایز تثبیت شود، بر باد می رفت و در تار و پود آثار بی ارزش و جلوه های ویژه و شخصیت های جعلی نابود می گشت.

ملا قلی پور، یک سیماگر کهنه کار سینمای دفاع مقدس است که سینما را طی همان دفاع مقدس آموخته و همواره کوشیده است به تجربه خود بیفزاید و به تجربه های تازه ای دست بزند. به هر حال کم کم سینمای او دارای تشخصی قابل اعتنا شد.

گرایش انتقادی در آثاری چون هیوا رخ نمود و در نسل سوخته تکمیل شد و به اپزودهای درخشانی منجر گشت. آثاری سر به هوا چون کمکم کن و رگه هایی از اسلوب عجیب و غریب و ساختار زدای فیلمسازی مفرح با وجهی سو رئال، راه به جایی نبرد. در عوض ملودرام های جنگی، راهی تازه به روی او گشود. در مزرعه پدری اثر درخشان ملا قلی پور متأسفانه واکنش گرمی بر نینگیخت «میم مثل مادر»، آخرین کار این کارگردان دفاع مقدس است. هنوز بسیاری فیلم زیبای سفر به چزابه را از یاد نبرده اند، با ساختار سیّال و گفت و گوی درونی همه را جذب کرده بود. حال باید دید که «میم مثل مادر» در کجا قرار دارد؟

۱. این فیلمی است، با تأکید بر تبعات آسیب زای جنگ.

۲. میم مثل مادر اثری مبتنی بر تحلیل شخصیت هایی است که از متن دفاع مقدس بر آمده اند.

۳. فضای زندگی خانوادگی و مسایل و بحران های آن وجه دیگر سینمای ملا قلی پور است.

۴. رگه انتقادی فیلم رابطه قدرت و اخلاق مربوط است که به گونه ای خرایف در فیلم حضور دارد.

۵. و بالاخره در انتقام از فضای مرد سالار فیلم های جنگی، اثری است که کانون سپماتیک آن مادر است .

فیلم ماجرای زوجی است که از دل جنگ بر آمده اند، ازدواج کرده اند و اکنون گرفتار یک بحران شده اند. واکنش هر یک از این زن و شوهر، سهیل و سپیده مبین نگره اخلاقی و گوهر روحی و منطق رفتاری شان برابر این بحران است.

سهیل مرد سیاست است، پس می تواند نمایشی از وضعیت قدرت باشد. روحیه ای ماکیاولی دارد که در جهان معاصر به معنای واقع بینی، احساساتی نبودن و شناخت ضرورت های قدرت است.

سپیده که در جنگ شیمیایی شده، و یولونیست است. آنها متوجه شده اند که به زودی فرزندی خواهند داشت. سونوگرافی نشان می دهد که سپیده فرزندی معلول خواهد داشت. او در جنگ شیمیایی شده و حال نوزاد او با نقص عضو و مشکل تنفسی به دنیا خواهد آمد.

سهیل نمی خواهد با این فرزند معلول دچار دردسر و دست و پایش بسته شود. او در لذت و سر مستی قدرت و در آستانه رشد مادی است و حاضر است، همه چیز را فدایش کند. تا آینده اش با خطر مواجه نشود؛ خطری که یک کودک معلول برای فعالیت هایش و موقعیت و اعتبارش فراهم می کند. پس او سپیده را به سقط جنین تشویق می کند.

سپیده می خواهد نوزادی داشته باشد و از این پیشنهاد خشنود نیست؛ اما تحت فشار سهیل به این کار تن می دهد؛ لیکن درست در لحظه انجام عمل می گریزد؛ در حالی که آمپول سقط جنین زده است. این کار موجب می شود که سپیده کودکی ناقص به دنیا آورد. سهیل پیشنهاد می دهد که کودک را به آسایشگاه معلولان بسپارند؛ اما سپیده نمی پذیرد و آن دو از هم جدا می شوند.

پیش از اینکه ماجرا را دنبال کنیم، باید بپرسیم که چرا سپیده می خواهد جنینی را که مطمئن است، معلول است به دنیا آورد؟

اگر پاسخ ما مهر مادری است، باید بگوئیم او مادر بی رحمی است، زیرا برای نفس خود، با وجودی که می داند بیماری اش موجب کودکی معلول خواهد شد، با سرنوشت انسانی بازی می کند که باید هم رنج مشکل جسمی و هم رنج بی مادری را تحمل کند!

چنین شبکه غیر منطقی ای، در سینمای داستان گوی ایران بی سابقه نیست. ضعف منطق داستان، محصول عوامل گوناگون است. ضعف خرد اجتماعی، کار باری به هر جهت، دست کم گرفتن تماشاگر، ناتوانی فنی در قصه پردازی و تجربه ضعیف زندگی زیسته شده و کم بها دادن به داستان.

تنها «میم مثل مادر» نیست که از این ناتوانی رنج می برد و ما نمی فهمیم، چرا سپیده کاری نامعقول می کند؟ بدتر اینکه ما با سپیده احساس سمپاتی می کنیم و این امر نادرست دیگری است که ملا قلی پور، به نتایج فرهنگی آن توجه نمی کند. جامعه غیر منطقی، با این شیوه دچار تشدید رفتار عقل ستیزگی می گردد و هنرمند باید مراقب این ژرف ساخت خرد ستیز در کار خود باشد، زیرا مقوم خرد ستیزی اجتماعی خواهد بود.

از سوی دیگر، دیولونیست بودن سپیده، فضا سازی نشده است. شغل، روحیه، مرتبه اجتماعی و مناسبات شخصیت ها در آثار سینمای داستان گوی ایران، هر یک، یک ساز می زنند و برای همین ما نمی دانیم که چرا باید سپیده با سهیل ازدواج کند و چرا سهیل احساس خطر می کند و کودک چرا باید به دنیا بیاید و حال که به دنیا آمده، چرا اعتبار پدر را به خطر می اندازد. این ماجرا چه ربطی به اعتبار سهیل دارد و چه زیانی را متوجه آینده دیپلماتیک او می کند.

رگه ای فرصت طلبی در شخصیت سهیل وجود دارد که همراه نگرش انتقادی نسبت به کسانی است که انقلاب و جنگ را بنا به ضعف نفسانی و شرایط آماده مستمسک امتیاز جویی شان قرار داده اند؛ اما این رگه باید برای واکنش هایش منطق مستحکم تری داشته باشد و ملا قلی پور از دادن این سیمای استوار به مناسبات، کنش ها و واکنش ها ناتوان است.

طلاق سپیده و سهیل، خلاف انتظار نیست اما بازگشت سهیل با این روحیه که کودک را به آسایشگاه معلولان بسپاریم، بازگشتی غیر منطقی است. اینکه همان حرف قبلی است و احتیاجی به بازگشت نداشته است.

سعید، کودک مستعد که روحیه و استعداد هنری مادرش را به ارث برده، متوجه موضع فرصت طلبانه و خشن و خود پرستانه پدر می شود و از این آگاهی آزار می بیند. مادر در پی تشدید مشکلات شیمیایی، در بستر بیماری می افتد. کنسرت سعید برگزار می شود و بالاخره سهیل در جشن موسیقی سعید شرکت می کند؛ یعنی واقعیت وجودی او را می پذیرد، در حالی که سپیده به انتهای راه زندگی رسیده است.

در ادامه فیلم می بینیم که نه تنها اشتباهات پیشین را جبران نمی کند، بلکه اصلاً به آن نقص و سر هم بندی وقوف ندارد و با رفتارهای غیر منطقی تر شخصیت ها و ناتوانی در پایان دهی تکان دهنده، داستان یکسره از دست می رود و با به کلیشه هایی دستمالی شده و بازگشت پدر می رسیم و نکته ای که فیلم سازان داستان گوی ما نمی دانند، تمایز تعریف پشت سر هم رویدادهای فاقد هول و ولا، با تعریف قصه است. بدیهی است که فیلم داستانی باید اثری قصه پرداز باشد؛ در حالی که این فیلم داستان خود را از کف می دهد.

از زمانی که سهیل از گشت و گذار جهان باز می آید، وقایعی روی می دهد که بی داستان است. سپیده حالش بد می شود، به بیمارستان می رود، بستری می شود، سعید کنسرت می دهد و… فیلم قصه اش را رها کرده و حرکت طولی روایت محو گشته است.

بدتر از آن، حضور شخصیت های زائد است. حضور مادر بزرگ چه نقش کلیدی ای دارد؛ جز آنکه مادر با او دردل کند و با حرف زدن مادر، اطلاعاتی نصیب ما شود و تک گویی سپیده شکل گیرد ملاقی پور، باید در درام و منطق مناسبات شخصیت ها و گفتار نویسی بیشتر دقت کند تا جایگاه معتبرش به عنوان فیلمسازی صادق و آشنا به زبان سینما فراتر از آنچه هست بشود.

بدیهی است، آثاری که در جامعه به قدرشناسی از مادر منجر می شوند، تأثیری مثبت به جای می گذارند و چنین توجهی به زنان، در جامعه ای که نسبت به حقوق زن دچار عقب ماندگی هایی است، رخدادی مبارک است؛ اما باید توجه داشت که این رویکرد، با ستایش رفتار غیر منطقی زنان توأم نشود و نیز مردان بیهوده منفور معرفی نگردند.

جدا از میم مثل مادر. از جمله آثاری که لحنی انتقادی نسبت به فضای جنگ داشته، اثری کوچک و صمیمی «طبل بزرگ زیر پای چپ» است.

طبل بزرگ زیر پای چپ است . این فیلم پیش از میم مثل مادر، به دفاع مقدس و جنگ عراق با ایران نگاه گوتاهی دارد.

تقریبا همه منتقدان سینمای ایران، از هر سنخ و دسته ای عقیده دارند که در همه تاریخ سینمای ایران، اگر یک ژانر بومی فیلم و برخاسته از تجربه زیسته شده و زندگی ایرانی وجود داشته باشد، که داستانهای آن به سبک و ویژگی اش چون سینمای رویکردگرا، محصول و برآمده از فضای زیستی ما باشد ژانر سینمای دفاع مقدس است.

در عین حال، همه اهل سینما می دانند که گونه سینمای جنگ ما هرگز در بر دارنده یک نوع سینما نبوده و طیف های گوناگون دارد. نوعی سینمای فرصت طلب که از آثار دست چندم هالیوودی تقلید می کند و از فیلم دفاع مقدس، تنها مشتی داستانهای تخیلی با قهرمانان و شخصیت هایی نظیر کماندوهای آمریکایی در جنگ ویتنام متهم کرده و آن را وسیله سود خود قرار داده، در کنار نوع اصیلی از سینمای جنگ پدیدار شده و هر یک نمونه های فراوانی دارند.

ویژگی های سینمای تقلبی و هالیوودی وار آشکار است .

همه ما می دانیم که در جنگ نه تنها سربازان امام زمان (عج)، بلکه افرادی که دوران نظام وظیفه و اجباری شان را می گذرانند نیز حاضر بودند. برخی از آنها می ترسیدند و برخی دیگر می خواستند که هر چه زودتر جبهه را ترک کنند؛ یعنی عده ای که انگیزه های بسیجیان را نداشتند تا امروز کسی به روحیه این افراد معمولی نپرداخت.

می توان نخستین مشخصه فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ را وارد شدن به حوزه ای دانست که خط قرمز ژانر جنگ محسوب می شد.

پرده دوم : ( سرگذشت گلشیفته بعد از میم مثل مادر و درباره الی )

Image result for golshifteh farahani

گلشیفته فراهانی در تازه ترین اظهارات خود درباره حرکت غیر اخلاقی اش توضیحاتی عجیب و البته متناقض و ایضا مضحک ابراز کرده است. او در گفتگویی با روزنامه گاردین به بیان نظرات خاص و شاذ خود درباره ایران و فضای اجتماعی آن و هم چنین سینما پرداخته است و از سینمای ایران به عنوان شکنجه گاه یاد کرده است.

به گزارش سرویس فرهنگ و هنر «انتخاب» به نقل از فردا ؛ روایت روزنامه گاردین از عمل وی اما اینچنین آغاز می شود ؛« فراهانی در ویدئویی سیاه و سفید همراه با «امیدهای جوان» سینمای فرانسه، که تعدادشان به ۳۰ نفر می‌رسید، حاضر شد تا «سزارز» را تبلیغ کند. سزارز «اسکار فرانسوی‌ها» است و او در این مراسم بازی نقشی که در کمدی موفق «سی‌تو موئق، ژت‌تو» (اگر بمیری می‌کشمت!) داشت، نامزد دریافت جایزه شده بود. در این تبلیغ از هر یک از هنرپیشگان خواسته شد یکی از لباس‌های خود را از تن خارج کنند تا «جسماً و روحاً» هنر خود را به نمایش بگذارند. فراهانی تصمیم گرفت (….)را در معرض نمایش قرار دهد و در این حال گفت: «من به رویاهای شما تجسم می‌بخشم.» اما آنچه پس از این حادثه در ایران اتفاق افتاد مشابه زلزله‌ای فرهنگی بود.»

گاردین در توصیف وضعیت فراهانی پس از نقل این امر نوشته است:« او در حالی که سرش را در دستانش گرفته بود گفت: «فاجعه بود! دقیقاً نمی‌دانم چند میلیون نفر فردای آن روز نام مرا در گوگل تایپ کردند، نمی‌خواهم بدانم…»

فراهانی در این مصاحبه با فرافکنی خاصی گفته است که هرگز قصد شوکه کردن ایرانیان یا تحریک آنها را نداشته است. او گفت: «من از سیاست متنفرم. این کار من نیست. همیشه همین‌طور است کاری می‌کنی و ناگهان سیاسی می‌شود. می‌دانستم مشکل است. اما من اکنون در فرانسه زندگی می‌کنم و باید اینجا فعالیت کنم. بالاخره یا در اینجا هستم یا نیستم. این مساله برای من و خانواده‌ام و کل جامعه ایران شوک‌آور بود. مساله خوب! این است که بحثی به راه افتاد که در غیر این صورت هرگز پیش نمی‌آمد. من دیدم افرادی به من توهین می‌کردند، بعضی پاسخ آنها را می‌دادند و بعضی از من دفاع می‌کردند و بعضی دوباره به من توهین می‌کردند. درگیری‌های زیادی بین خانواده‌ها ایجاد شد….» و سپس حال و روز خانواده اش را چنین توصیف می کند:« خیلی بد بود. این اولین باری بودکه آنها نتوانستند از من دفاع کنند. آتش چنان گسترده بود که دامن آنها را نیز گرفت. من باید بیشتر محتاط باشم. چون می‌دانم آنها را گروگان! می‌گیرند… اما پس از مدتی به دلیل پیشینه پدرم ـ که خود را از طبقات پایین جامعه بالا کشید ـ احساسات آنها تغییر کرد. پدرم می‌ترسید من حمایت مردم را از دست بدهم. زیرا مردم برای او بسیار مهم بودند. او همه زندگی‌اش را برای مردم جنگید و همه چیز را فردای آنها کرد. اما پس از یکی دو ماه متوجه شد مردم بیشتر به من احترام می‌گذارند و خوشحال شد!!! …من افتخار می‌کنم که یک ایرانی هستم. به ویژه زن ایرانی!!!»

فراهانی در عین حال اعترافاتی خاص از نحوه برخورد با وی در غرب و ابزاری بودنش را بیان داشته است . او می گوید :« تبعید مانند مرگ است. به عمق آن نمی‌توان پی برد تا زمانی که دچارش شوی. تمام دنیا می‌خواهد تو را در نقش قربانی ببیند و تو را به آن سو می‌کشاند زیرا دوست دارد بدبختی تو را نظاره کند. به همین دلیل است که فرانسوی‌ها در مورد حوادثی چون سوریه بسیار حساس هستند. مانند تماشای فیلم مستهجنی است که در تو این احساس را ایجاد می‌کند که از آنها خوشبخت‌تری، اما در واقع به آنها اهمیتی نمی‌دهند. آنها می‌گویند: «بیایید، ما از شما مراقبت می‌کنیم، سپس از شما سوءاستفاده می‌کنند و به شما پاسپورت نمی‌دهند. من تنها یک هنرپیشه هستم و می‌خواهم فعالیت کنم.»

نکته تاسف آور دیگر در این گفتگو نگاه شیفته وار فراهانی به پاریس به عنوان یک شهر بی قید و بند است. او از زندگی بی قید در پاریس خشنود است و آن را اینچنین ابراز می کند:« برای اولین بار در زندگی خوشحالم که زن هستم!پاریس شما را از هر گناهی که فکر می‌کنید به خاطر زن بودن مرتکب شده‌اید رها می‌سازد! شما را پاک می‌کند و احساس آزادی می‌کنید!!» او به روسری سفیدش اشاره می کند و می‌گوید: «این دوست قدیمی من است، بزرگترین مشکل هنرپیشگان زن ایرانی، دولت نیست بلکه دنیای بیرون است که تصور می‌کند ما با روسری از شکم مادر زاییده می‌شویم!! به لیلا حاتمی نگاه کنید. معمولاً پس از برنده شدن در مراسم اسکار (برای فیلم جدایی فرهادی) پیشنهادهای کار زیادی به یک هنرپیشه ارایه می‌شود، اما پیشنهادی به او نشده است در حالی که او قادر است به چهار زبان صحبت کند.»

اما اوچ این گفتگو در جایی است که فراهانی به همه گذشته خود و حتی سینمای ایرا پشت پا می زند و با الفاظی خاص از آن یاد می کند . او کار در سینمای ایران شکنجه شدن به شمار آورده و با بیانی خاص در خصوص عملکرد فرهادی کنایه ها و طعنه هایی صریحی را به زبان می آورد.فراهانی از فیلمبرداری فیلم درباره الی می‌گوید و این که فرهادی او را «شکنجه» می‌کرد و او را مجبور می‌کرد نیم ساعت در ساحل دریای خزر داد بزند و صبحانه آرد نخود بخورد تا صدایش در فیلمبرداری گرفته شود. به دلیل ضربه‌ای که بازیگر دیگر در خلال فیلم به او وارد کرد، پرده گوشش سوراخ شد اما کارگردان اجازه نداد تا انتهای روز بعد و پایان فیلمبرداری به بیمارستان برود. آنها دیگر از آن زمان با هم صحبت نکردند. فرهانی می‌گوید: «او دوست من است اما نمی‌تواند با من صحبت کند. او از ایران خارج می‌شود و دوباره برمی‌گردد. اما من الان شیطان هستم. شک یکی از ابزار کنترل آنهاست.» او می‌گوید: «من از هر فیلمی که بازی کردم زخمی در بدن دارم.» و آستین و شلوارش را بالا می‌زند تا آنها را نشان دهد و می گوید آنها بدتر از سگ با تو رفتار می‌کنند. تو باید مانند برده کار کنی تا آنها را خشنود کنی. اوضاع باید این گونه باشد. باید در هر فیلمی احساس کنی که کار آخر توست.»

It's only fair to share...Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedInPin on Pinterest

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *